سلام
نمیدونم از کجا شروع کنم. چی بگم. انقد که داغونم دارم میسوزم. قلبم درد میکنه .
من۲۶ سالمه ۱۵ سالگی ازدواج کردم با یه مردی که ۱۳ سال ازم بزرگتره وقتی دختر بودم انقد خواستگار داشتم بخدا ولی همیشه پدرو مادرم روشون ایراد میذاشتن که اون سنش کمه اون از قیافش معلوم آدم هیزی. اون یکی سربازی نرفته
تا این که شوهرم اومد خواستگاری. قیافه داغون. ولی چون سرشو انداخته بود پایین مادرم گفت باریکلا چ پسره سر به زیره .
تازه فامیل خیلی دور پدرم بود که پسر خودش از بچه کی کار کرده بود یه پراید و یه خونه ۵۰ متری پایین شهر داشت بابام راضی شد که من با این ازدواج کنم . چون خودمم بیشتر از قیافه یا پول مرد دوست داشتم همسرم دل پاک باشه. آدم خوبی باشه .ولی.......