بعد یه دفعه برگشت گفت دیگه من نمی تونم هزینه ی باشگاه و رفت و آمد و رژیم تو رو بدم😐 در حالی که شوهرم اهل گروکشی نیست اصلا معلوم بود خیلی تحت فشار بود و میخواست منم تحت فشار بزاره😐😐😐 بعد منم قاطی کردم یه کم بحث کردیم، بعد منم گفتم اصلا میدونی چرا نمیام؟ چون دوست ندارم با آدمایی که این همه به من و خانوادم تا حالا بی احترامی کردن همش دنبال کوچیک کردن ما بودن صمیمی بشم...
خییلیی ناراحت شد، قشنگ یه حس تنفر توش ایجاد شد انگار
نمی دونم با این که در واقع حقیقت رو گفتم ولی دلم نمیخواست دلشو بشکنم... چون می بینم که به خاطر من و زندگیمون خیلی تلاش میکنه،حتی همین مسائل رو خیلی سعی میکنه مدیریت کنه، تنش ها رو کم کنه
اما این که از کوره در رفتم و اینجوری گفتم... خودمم پشیمون شدم
دلم نیومد قهر بخوابم خودم یکم دلقک بازی درآوردم😂 سر به سرش گذاشتم فضا عوض بشه بعد رفتم خوابیدم
امروز ظهرم که اومد خیلی ناراحت و عصبی بود، همون حس تنفر هم تو وجودش بود انگار
من زیاد پاپیچش نشدم، ولی ناهار خورد و استراحت کرد یکم حالش بهتر شد
بیچاره کارتش هم داد رفتم واسه این هفته رژیمم هم خرید کردم (معلوم بود دیشب از لج گفت که الان به حرفش عمل نکرد)
کاش میتونستم خودم کنترل کنم... کاش آنقدر اوقاتم ن دم به دقیقه تلخ نشه...