یه دیت پیاده روی رفتیم، من وسطاش خسته شدم و حوصلم سررفت،
اونم درونگرا بود و خیلی اهل صحبت نبود،
گفتم حوصله ام سررفته دلم هیجان میخواد،
گفت بیا تا بریم هیجان کنیم،
رفتیم تو یه کوچه، زنگ کل یه ساختمون و زد و جفتمون فرار کردیم، برگام ریخته بود اصلا،
تا دوساعت فکر زنگ در مردمو میزد و میدویید، منم مجبور بودم پشتش بدوعم،
تهش یه زنه گرفتمون عین سگ زدمون...
یه نمونه از دیتای سممون بود...