2777
2789
عنوان

خواهر حسود

264 بازدید | 15 پست

خیلی حسودی به شدت به من حسودی میکنه

بزرگتر من هست خودش میگه من چیزی نشدم تو یه چیزی میشی همش این کلمه رو میگه وششش توبه چطوری درسای تو خوبه درسای من بد بودو خیلی بدی های دیگه که در حقم کرده که نمیشه گفت

یکیش که خیلی کوچیکه اینه که موهای خودش عصبانی بوده کوتاه کرده اومده بود موهای منم تو خواب کوتاه کرده بود🙂🥲😐 که به لطف خدا خدا جواب این کارشو داد میگن کارما در خونه همه بلده همینه

لباسامو میشورم می اندازم رو بند میره پارشون میکنه سوراخ سوراخشون میکنه و .... مامانم و خانوادم هم طرفدار آدم ظالمن

یا یه چیز دیگه تو یه مسابقه برنده شده بودم تا یه روز نه غذا خورد نه چیزی همش گریه میکرد

چیکارش کنم کاش به زودی بتونم به یه جایی برسم از دست این خان اده وحشتناک فرار کنمممم

شما هم دارید از این خواهرا؟

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

آدمی که لباسای رو بند رو سوراخ کنه چرا باید پشتش باشن؟چند سالهتون هر دو؟

خودو به مظلومیت میزنه مامانم هم اونو بیشتر از من دوست داره🙂

حتی مریض هم شد خودش هم گفت که ببخش مواتو کوتاه کردم لباساتو پاره میکنم وووو..

بده که حسوده

ولی خب از اون بدتر خواهر منه گه چون خودش هیچی نشده وحالشو نداشت تلاش کنه، همه ش میخواد موفقیت های منو ناچیز نشون بده و اعتماد بنفسم رو از بین ببره

بازم خوبه خواهر تو اعتراف می کنه که تو درست خوبه

خواهر من همیشه می گفت نمی تونی نمیشه فایده نداره

این کارا شبیه حسادت نیستنرمال نیست اصلامشکل دیگه ای نداره خواهرتون؟

چرا تاوان یدی هایی که به من کرد رو داره پس میده

موهای منو دوسال پیش کوتاه کرده و حالا داره بهم میگه تموم بدی هاشو و من حلالش نمیکنم خودمم میفهمیدم همون موقع که یه بلایی سر موهام و لباسام میاره نمیتونستم ثابت کنم

پانزده سالم بود از طرف مدرسه میبردن اردو مشهد. خیلی دوست داشتم برم مامان و بابام هم راضی بودن خواهرم اومد نمی دونم چی گفت نظرشون برگشت گفتن نه که نه...هروی خواهش کردم فایده نداشت. وقتش که گذشت اومد بهم گفت من به سن تو اردوی خارج از شهر نرفته بودم نمیذارم تو بری.

۲۱ سالگی خواستگار داشتم همه چی خوب بود و قرار بود ازدواج کنم به هر نحوی دو سال ازدواج منو عقب انداخت تا حدی که به دروغ به بابا گفت شوهرم رفته تحقیق، خوب نگفتن از خانواده شون.

بعد گفت فکر کردی من میذارم توی سن کمتر از من ازدواج کنی؟!

دشمنت را همچو میخ خیمه میخواهم مدام...تن به خاک و سر به سنگ و ریسمان بر گردنش 🇮🇷🇮🇷🇮🇷

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792