به کسی نگفتم بچم از دهنش در رفت به خواهرشوهرم گفت ممامانم رژیمه
حالا از اون موقع خواهرشوهرم با حالت تمسخر حرف میزنه یه بار میگه وا تو نیازی به رژیم نداری خوبی با اینکه من چاقم یه بار میگه بچت همه چیو به عمش لو میده میخنده یه بارم غذای پرچرب که میدونه من عاشقشمو درست کرد دعوتمون کرد هی تعارف میکرد بخور بخور کم کشیدم یهو دیس برنج و با خورش به زور میگما خالی کرد تو بشقابم به طوریه که دستمو نگه داشتم جلو بشقابم نریزه دستم سوخت بازم ول نکرد
به خاطر همین نگفتم بهشون که دارم رژیم میگیرم
من ادم حساسی نیستم
ولی یه اخلاقای خاصی دارن که تا میفهمن میخوام کاری انجام بدم نمیزارن
مثلا مسافرت بخوایم بریم تا بفهمن یا مامان باباشو یا بچشو یا خودش حتی یکی میندازه گردن ما که اره ببرین اگه نبریم شر درست میکنه چند باری هم کاری کرد کنسل کردیم
چیکار کنم خسته شدم