یه دونه خواهر شوهر دارم عقد ک کردم دیدم هی داره از بی مهری و بی محلی کردن اون یکی عروسا میناله پیش خودم گفتم بزار براش خواهری کنم خواهر نداره منم مثه اون یکیا سرد نباشم باهاش دوسال عقد بودم ماشین ندارن تو این دوسال هر وقت ک رفتم خونه مادر شوهرم اونم بدون هیچ منتی رسوندیم ک پول اسنپ نده خونش هر کاری داشت جلو تر از همه به شوهرم میگفتم برو براش انجام بده تولدش میشد میگفتم باید بریم براش یه چیزی بخرم من هر چی میشد زنگ میزدم حالشو میپرسیدم اول از همه.
یه هفته قهر رفتم عید خونه پدرم برادر شوهرم اومد دنبالم گف تو با فلانی خواهرشوهرم میشینی درد و دل میکنی راجب زندگیت مشکلاتتونو بهش میگی دوتام میذاره روش میبره به مادرم میگه اونم مثه اسپند رو اتیش میشه پشت سرت میگه ال میکنم بل میکنم خواهشا حرفاتو بهش نگو میاره به مادرم میگع پرش میکنه از عید ک بخاطر دخالت مادرشوهرم دعوا کرده بودیم ناراحت بودم ازش خونش نرفتم
خواهرشوهرمم بدون هیچ دلیلی برداشته هم منو هم داداششو تو اینستا انفالو کرده منم دیگه از اون موقع ک برادر شوهرم گفته باهاش گرم نگیر درد و دل نکن باهاش خشک رفتار کردم خیر سرش باید شر بخوابونه حرفامو میبرده چندتام میذاشته روش مادره رو اتیش میزده منم ک خر فکر میکردم خوبمو میخواد حالا فهمیدم چرا اون یکی عروسا سالی یه بار سراغشو میگیرن ولی فکر کنم دلیل انفالو کردنش این بود ک رفتیم سرخاک پدر شوهرم اومدنی بهش نگفتیم بیا برسونیمت از این ناراحت بوده از وقتی برادر شوهرم اینو گفته دلچرکین شدم ازش