رفته بودم خونه مادر شوهرم اینا دیشب عمه همسرم نذریی داشتن برا ماهم آوردن دیشب همسرم نذری رو درست کرد میگفت هرسال با خودمه بعد امروز صبح خواهر شوهرم برام نذری رو آورد چون راه همون دور بود ک خیلی خسته بودیم برای خانواده امم آورد من عقدم
بعد صبحی همسرم زنگ زد گفت آماده شو بریم خونه مادرم اینا گفتم چشم رفتیم خلاصه غذا نخوردم نشستم همسرم رفت ی دس غذا آورد خورد پدرش گفت اگ کمه بازم هس منم گفتم سهم غذای منم هس بیار بخور 😑کاش لال میشدم نمیگفتم یهو گفت کو سهم غذای گفتم خونمونه سکوت کردم کلا خجالت انقد کشیدم جلو پدر مادرش😑😑😑