من 17 سالمه امروز رفتیم یه مجتمع تفریحی بود همش پوشاک و این چیزا شیک داره من با خانواده رفتم مامانم با اینکه میدونست من تیشرت و اینا میخوام اصلا صبر نمیکرد خلاصه یجوری جمعش کرد که نتونم و وقت نکنم چیزی بخرم!!!! بعد اومدیم بیرون گفتم عیب نداره چند روز دیگه زنگ میزنم با بچه ها میایم میگردیم !
شروع کرد به غربت بازی که من از این مراما نداریم من همچنین چیزی نداریم با لحن تمسخر خندید و گفت
زنگ میزنم به بچه ها هار هار هار هار🤣🤣😐😐😐
اصلا روانی شدم بخدا حالم از این خونه بهم میخوره نصف شبا که میخوابم خداوکیلی چندین بار یواشکی میاد تو اتاقم چک میکنم ببینه من خوابم یا بیدار یبار نصف شب بود اومده بود تو اتاقم بالای سرم وایساده بود میگفت من که میدونم تو تازه خوابیدی دارم برات! یا مثلا اگر گوشی بغل دستم باشه میاد دست میزنه ببینه گوشیم داغه یا نه ! نصف شب مثلا زنگ میزنه بهم ببینه گوشیم خاموشه یا نه
متنفرم ازش متنفرمممممممممممممم
مثلا اگر ضدآفتابی لوازم آرایشی چیزی برام میخره اگر مثل سگ مطیعش نباشی میگه من برا خودمم فلان چیز نمیخرم تو ادب نداری!!! یا مثلا صدافتاب یا کرم پودری بخوام میخره بعد میگه حالا ک اینو خریدم از این بعد هرچی ما گفتیم بگو چشم! حق و ناحق!