بابام خیلی عصبیه و کم حرفه بخاطر همین منم از بچگی عادت کردم پیشش زیاد حرف نمی زنم
مامانمم از همین سو استفاده میکنه از صبح تا غروب که بابام بیاد از من حرف میکشه میبره پیش بابام میگه
من اسکولم بچه بودم با خودم میگفتم بابام چقدر باسیاسته منو خوب می شناسه
از اون طرف بابام تو رو بهم محبت میکنه پشت سر به مامانم یاد میده مخشو بزن زودتر شوهر کنه بره
یا نزار درس بخونه بچه ای که درس بخونه پدر مادر رو نگه نمی داره
بی نهایت هم همو دوست دارن اما پیش من جوری رفتار میکنن که انگار از هم بدشون میاد پیشم از هم دیگه بد میگن من اعتماد کنم سفره دلمو پیش شون باز کنم
مثلا یه پسره تو فامیل مون بود خیلی پسر خوب و آقایی بود تا حالا ندیده بودمش زن که گرفت مامانم یکسره ازش تو خونه تعریف میکرد منم گفتم اره خدایی پسر خوبیه
چند وقت بعد پسرعموی همون پسره اومد خواستگاریم جوابم منفی بود بابام برگشت بهم گفت این که از پسر عموش بهتره تو اونو میخواستی