نوجوون که بودم، اصلا زشت نبودم. اتفاقا قیافه ی قشنگ و نازی داشتم. اما لباس هام قشنگ نبود.چون پول نداشتیم که لباس بخریم.
کلاس دهم یه روز قرار شد بعد از مدرسه با دوستام بریم رستوران. اولین بار بود که باهاشون بیرون میرفتم.
وقتی رسیدم، همه لباس های خوشگل پوشیده بودن. یکی مانتوی صورتی با شال سفید، یکی مانتوی جین کوتاه با کانورس . کیفهای کوچیک و شیکشون رو کنار دستشون گذاشته بودن. همه مرتب و خوشپوش بودن.
من یه مانتوی قدیمی داشتم همونو پوشیده بودم؛ مانتویی که چند سال بود تنم می کردم.
همون لحظه، خودم شروع کردم به مقایسه کردن. دلم میخواست یه جوری بشینم که کمتر دیده بشم.
قرار بود پیتزا بخوریم. منم به اندازه ی پول یه پیتزا از مامانم پول گرفته بودم.
وسط سفارش، بچهها گفتن استریپس بگیریم.
تا اون روز نمیدونستم استریپس چیه ساکت موندم که کسی نفهمه.موقع حساب ، فهمیدم پولی که آورده بودم کافی نیست. با خجالت از یکی پول قرض گرفتم.
اون لحظه، احساس میکردم با بقیه فرق دارم.
بعد از غذا گفتن بریم سینما.
پول بلیت سینما رو که نداشتم.پس با بهونه خدافزی کردم.
یادمه فقط به این فکر میکردم که کاش اصلا باهاشون بیرون نمیاومدم.
وقتی رسیدم خونه، فقط به مامانم گفتم هزینهی رستوران بیشتر شده.اونم ناراحت شد. حق هم داشت.
هیچوقت بهش نگفتم که به خاطر نداشتن پول، سینما نرفتم. نگفتم که تمام راه رو پیاده اومدم.
برای یه دختر پانزده، شانزدهساله، اون روز اولین باری بود که عمیقا احساس کردم از بقیه کمترم.
فکر میکنم یه تیکه از اعتمادبهنفسم همون روز جا موند!
سالها گذشته.
الان همسرم از یه خانوادهی مرفهه و خودش هم شغل خوبی داره. هیچوقت نذاشته چیزی کم داشته باشم و هر چیزی بخوام برام تهیه کرده.
اما بعضی زخمها با عوض شدن شرایط زندگی از بین نمیرن!
هنوز برای خرید لباس بیشتر از حد معمول وسواس دارم.
خیلی به خودم میرسم چون دلم میخواد همیشه مرتب و بینقص باشم.
انگار توی وجودم همون دختر ۱۵ ساله نشسته دختری که نمیخواد کم باشه و خجالت بکشه