2777
2789
عنوان

خاطره غمگین 🍃

996 بازدید | 9 پست

نوجوون که بودم، اصلا زشت نبودم. اتفاقا قیافه ی قشنگ و نازی داشتم. اما لباس هام قشنگ نبود.چون پول نداشتیم که لباس بخریم.


کلاس دهم یه روز قرار شد بعد از مدرسه با دوستام بریم رستوران. اولین بار بود که باهاشون بیرون میرفتم.


وقتی رسیدم، همه لباس های خوشگل پوشیده بودن. یکی مانتوی صورتی با شال سفید، یکی مانتوی جین کوتاه با کانورس . کیفهای کوچیک و شیکشون رو کنار دستشون گذاشته بودن. همه مرتب و خوشپوش بودن.


من یه مانتوی قدیمی داشتم همونو پوشیده بودم؛ مانتویی که چند سال بود تنم می کردم.


همون لحظه، خودم شروع کردم به مقایسه کردن. دلم میخواست یه جوری بشینم که کمتر دیده بشم.


قرار بود پیتزا بخوریم. منم به اندازه ی پول یه پیتزا از مامانم پول گرفته بودم.


وسط سفارش، بچهها گفتن استریپس بگیریم.

تا اون روز نمیدونستم استریپس چیه ساکت موندم که کسی نفهمه.موقع حساب ، فهمیدم پولی که آورده بودم کافی نیست. با خجالت از یکی پول قرض گرفتم.


اون لحظه، احساس میکردم با بقیه فرق دارم.


بعد از غذا گفتن بریم سینما.

پول بلیت سینما رو که نداشتم.پس با بهونه خدافزی کردم.

یادمه فقط به این فکر میکردم که کاش اصلا باهاشون بیرون نمیاومدم.

وقتی رسیدم خونه، فقط به مامانم گفتم هزینهی رستوران بیشتر شده.اونم ناراحت شد. حق هم داشت.

هیچوقت بهش نگفتم که به خاطر نداشتن پول، سینما نرفتم. نگفتم که تمام راه رو پیاده اومدم.


برای یه دختر پانزده، شانزدهساله، اون روز اولین باری بود که عمیقا احساس کردم از بقیه کمترم.


فکر میکنم یه تیکه از اعتمادبهنفسم همون روز جا موند!


سالها گذشته.


الان همسرم از یه خانوادهی مرفهه و خودش هم شغل خوبی داره. هیچوقت نذاشته چیزی کم داشته باشم و هر چیزی بخوام برام تهیه کرده.


اما بعضی زخمها با عوض شدن شرایط زندگی از بین نمیرن!

هنوز برای خرید لباس بیشتر از حد معمول وسواس دارم.

خیلی به خودم میرسم چون دلم میخواد همیشه مرتب و بینقص باشم.

انگار توی وجودم همون دختر ۱۵ ساله نشسته دختری که نمیخواد کم باشه و خجالت بکشه

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

دقیقا تجربه مشابهتو داشتم،من وقتی بچه بودم بابام وضع مالی خوبی نداشت*الان وضع مالی بابام خیلییی خوبه جوری که خودمون باورمون نمیشه اینقدر سطح بالا شدیم*

خلاصه قرار بود واسه روز هوای پاک یک پارچه سفید بزارن بچه ها هرکدوم یک طرح انتخاب کنن با گواش بکشن واسش

من بابام واسم قلم خرید گفت پولم نمیرسه گواش بخرم

اونموقع بابام 6 صبح تا 6 عصر یکجا کار میکرد،شبم یکجا:)

خلاصه من رفتم مدرسه،هرکدوم از بچه ها کلی گواش و ابرنگ و.. اورده بودن من نداشتم کلاس سوم بودم

هیچکدومم راضی نشدن بهم بدن اونقدر نشستم تنهایی توی کلاس گریه کردم:)ولی هیچی تا الان به مامان بابام نگفتم.

ولی الان فابر کاستل هم مداد رنگی دارم دو نمونه پلی کروم و کلاسیک کلی گواش و بوم و قلم دارم ولی وقتی یاد اونموقع مبوفتم بااینکه بچه بودم حس میکنم یگچیزی و اونجا جا گذاشتم انگار واقعا قلبم شکست:)

خواستم واست بگم که بابتش ناراحت نباشی شرایط همیشه یکسان نمبمونه که خاطره های بد و همه دارن

تروخدا میشه درخواست دوستی قبول کنی

من نامزد دارم احساس میکنم شرایطش خیلی شبیع همسر شماست

میخام باهات حرف بزنم ببینم نامزذ منم اگه اینجوریه قبل عقد کات کنم

کاربری چهارمه دیگه سیمکارت ندارم دستت بشکنه اگه گزارش بزنی

اسی من کارمند بودم

صبح بابام منو رسوند محل کارم

بعدازظهر اومدم بلیط اتوبوس رو بدم دیدم هیچی توی کیفم نیست

یادم نیست ب راننده گفتم یا ن و پیاده شدم

ی مسیر حدود ۷-۸ کیلومتری رو با گریه پیاده رفتم تا خونهء بابام

ببین میگما ندار نبودم

ولی شب قبلش همسر سابقم کیفمو خالی کرده بود و اندازه یه کرایه ماشین برام نداشته بود و بهم حتی نگفته بود

ببین همه مون از این روزا داشتیم

فقط ممکنه مدل و شدت و ضعفش تفاوت داشته باشه

خدایا مراقب پدر و مادرم فرزندانم و بقیه عزیزانم باش

من تو این سن که بودم ، یک مانتوی قدیمی داشتم که همش اونو با مقنعه و یک شلوار دمپای لیمویی که کسی داده بود میپوشیدم چهره ام زیبا نبود خیلی ، یک روز بچه های فامیل همه دور هم بازی میکردن من نرفتم چون سر زانوی شلوارم پاره بود بلند میشدم دیده میشد🥲و همش نشسته بودم و تماشاشون میکردم 🥲 بعد مامانم آخر خودش لو داد با گفتن به خالم که دیده میشه اینا یا نه ، اونم گفت بچه منم گاهی اوقات لباسش اینجوری میشه میدوزم ، پسر خالمم یک هوو گفت من لباس پینه ای نپوشیدم تا حالا ، قلبم هزار تیکه شد💔

عزیزم . حرفات ، خاطرات تلخت ،حتی وصعیت شوهرت، و اینکه الان کارمندی شبیه منه. ولی بدون من حتی الانم دارم گریه میکنم پسرم ۳سالس و دیگ موندم طلاق خوبه یا بد. ولی تو نامزدی هرچی گفتم مامانم نزاشت بعد ازدواج گفتم نزاشتن الان ک بچه دارم موافقن. به آرزهام با تلاااااش با سختی با نداری رسیدم. ولی بخدا هیچ لذتی نبردم. کامم تلخه. هیچوقت نفهمیدم ناز کشیدن چطوریه. قهر باشم دنبالم بیاد. تو ۱چیز باهم صحبت کنیم حربای منم بشنوه و دعوا نکنه صدا نبره بالا. فحش نده بهم. جهازمو رو سرم نشکونه. جدا شو بفکر پولش یا شغلش یا آبروی خودت بعد طلاق نباش. مرگ ۱بار و شیونم ۱بار. خواهرانه میگم تباه شدم تباه حیف ۲۱سالگیم حیف ۲۲سالگیم حیف تا الان ک ۲۷سالمه. حیف پسرم که تو صدای بلند و دعوا بزرگ میشه

حیف زحمتام ک به چشم نمیاد . جدا شو اگر هرچیزی که گفتی حقیقته اینا بخاطر فشار نیستا برو تاپتک هامو بخون عین توام جدا شو دارم از ۲۷سالگت میگم من آینده توام جدا شو نامزدی و بچه نداری. بخدا اخلاقش عوض نمیشه ک بدترم میشه . من سعی کردم درست شد؟؟؟ اعتماد بنفسم شکست پر تپق شدم انگار نه انگار ادم قبلم.

و گاهی تنهاترین تنهای این دنیا میشویم بی آنکه بدانیم دردی در دل جوانه میزند،کاش عمر شادیهایمان نیز اینچنین طولانی بود چه میشد به راستی شادی و ذوق هر لحظه مهمان دلمان میشدند؟پروردگارا تنهایمان مگذار در این دنیای گرگ صفت،همانا ما جز تو کسی را نداریم تو شادی دلهای غم دیدمان باش و رهایمان مکن.

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

هعیییی

_mahyar | 50 ثانیه پیش
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز