2777
2789
عنوان

متاهلا

| مشاهده متن کامل بحث + 458 بازدید | 63 پست
شوهرم نمیپرسه پولو چیکار کردی ولی اگه بچه تو شکمم چیزیش بشه تمام

ببخشید پدرت مشکل روانی داره ،به نظرم با مادرت مشورت کن ببرید بستری کنین ،شاید بهتر شد ،بگو ی مقدار مادرت بده ی مقدار شما

ببخشید پدرت مشکل روانی داره ،به نظرم با مادرت مشورت کن ببرید بستری کنین ،شاید بهتر شد ،بگو ی مقدار م ...

عزیزم دلت خوشه هزار جا بردیم دارو نمیخوره بهترین و خصوصی ترین بیمارستان ها اهواز اصفهان شیراز خرم آباد ووو...

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

ببخشید پدرت مشکل روانی داره ،به نظرم با مادرت مشورت کن ببرید بستری کنین ،شاید بهتر شد ،بگو ی مقدار م ...

پدر نیست که شده عذاب برا من داداشای مظلومم مامان بیچارم من ازدواج کردم راحت بشم بازم میاد اینجا آرامش من و شوهرمو میگیره

پدر نیست که شده عذاب برا من داداشای مظلومم مامان بیچارم من ازدواج کردم راحت بشم بازم میاد اینجا آرام ...

ببین هر کار میخوای بکنی با مشورت برادر و مادر باسه و یا حتی نوشته بنویسید که همتون رضایت دارید ببریدش مرکز ،حتی اگه پول بدی ،خدای ناکرده اتفاقی برا پدرت بیوفته همین مادر و برادر مظلوم آبرو برات نمیزارن و شما رو مقصر میدونن ،حتما با برادرت مشورت کن

فقط میخام ببینیم شرعا حلالع

اگه شوهرت برا خودت میده بله حلاله ،ولی اگه بفهمه مطمئن هستم ناراحت میشه ،برات بد میشه میگه خرج پدرش رو من میدم ،میتونی بهش بگی برادرم و من میخوایم پدرم رو بزاریم و قراره هر کدوم سهم بدیم ،چون اگه بعد بفهمه شاید خوشش نیاد

مگ خودت خونه نداری

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792