و روزی صبح میشود، سپیده میزد بر قلبمان و من آن روز به تومی گویم که آری بالاخره این تاریکی وهم انگیز شبمان رفت، میپرسم از تو یادت می آید ان شب را؟ همان شبی که سال ها بود برایمان صبح نشده بود؟ ما سالیان سال دران شب گیر کرده بودیم، صبح نمیشد ولی اکنون خدا آ« طعم طلوع را به ما چشاند و من فهمیدم که هیچوقت نباید از اون ناامید شد.