توی زندگیم چند تا اتفاق هست که هر بار یادشون می افتم، دلم میخواد بمیرم. کاملا جدی مرگمو آرزو می کنم.
اکثرشون مربوط به رابطمه
کاش می شد یه پاک کن بود که اون خاطره ها رو از ذهنم پاک میکرد.
بارها بهشون فکر کردم، بارها درباره شون حرف زدم، اما هیچ چیز تغییر نمیکنه و از دردشون کم نمیشه.
چارهای جز بخشیدن و کنار اومدن نداشتم، اما حقیقت اینه که قلبم هنوز زخمیه.
فقط چون مجبور بودم بخشیدم، نه چون دردش تموم شده بود.
خدایا... الان وقت اذانه.
اون اتفاقات دارن وجودمو ذره ذره آب می کنن
خداجونم یا کمک کن ازشون عبور کنم یا منو ببر پیش خودت لطفا.
خدای من چقد احساس تنهایی عمیقی دارم.