نمیدونم همیشه از همون بچگیم از آدم ها میترسیدم هیچوقت احساس راحتی باهاشون نمیکردم...
من عااااااشق آدمها و اجتماع و افراد هستم و تنهام!
دخترکی شاد در من میزیست...که چونان شاپرک، به اینسو و آنسو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بالهایش ریخت... پَرپَر شد...
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
باز ساعت از ۱۲ شب گذشت ؛ دختر بچه های ابتدایی شروع کردن به ناله و غم
خیلی سنگدلی واقعا یعنی اصلا برات مهم نیست که یه انسان دیگه دلش گرفته و این تایپک رو زده خودت رو بزار جای من کل زندگیم تنهایی گذشت به جای دلداری دادن تیکه میندازی که چی بشه