سلام بچه ها من متولد ۷۸هستم و سال ۹۲ازدواج کردم و سال ۹۴خدا دخترم رو داد بهم من فک میکنم پنج سالی میشه که از پدر دخترم جدا شدم تا سه سال پیش دخترم پیش خودم بود ولی واقعیت نتونستم دیگ از عهده بچه بربیام خرج مدرسه خرج لباس وخوردوخوراک اجاره خونه و...از طرفی نمیشد دختربچه رو توخونه تنهابزارم پیش من هم هیچ اینده ای نداشت من خودمم بچه طلاقم دوسه سالم بود مامان بابام جدا شدن و تک فرزندم مامانم از رو حس مادری مهریه اش رو بخشید ب جاش حضانت من رو قبول کرد ک کاش نمیکرد چون وضع خانواده پدریم اندازه خودشون خوب بود و هس بهتر از خانواده مادریم دارن ولی از همون اول تاالان هیچ پشتوانه ای ندارم حتی بابام توعروسیمم نبود میدونید؟درکش یکم سخته ولی ژندگیم شد زندگی مامانم ولی بااین اختلاف ک اون تایم ارزونی بود هرجور بود میشد زندگی رو اداره کرد از طرفی خانواده مادرم هوای من و مامانم و داشتن و یه مدت زیادی هم مابااونا کلازندگی میکردیم ولی وضع من یکم متفاوت بود و خب مامانم ازدواج مجدد کرد و نمیشد من ودخترم بریم پیشش بمونیم جا براخودشونم نبود..خلاصه من تو سن کم ازدواج کردم ینی بخاطر یه سری موضوع شخصی برای حفظ کردن خودم ازدواج رو ترجیح دادم..خب تهسیلات ندارم پول ندارم پشتوانه ندارم خانواده درست و حسابی ندارم اصن براشون مهم نیس من کجام چیکارمیکنم اصن هنوز زندم؟؟من شغلم پرستاری خونه سالمند بود و چون بچم پیشم بود نمیشد کارکنم بهم کارنمیدادن یامیگفتن اگ بچه بیاد ما کلا هیچ خرجی بهتون نمیدیم وفقط حقوق میگیری ک دراین صورت نصف بیشتر حقوقم سوخت میشد یا میگفتن نه و اصن قبول نمیکردن من بابچه برم سزکار هرچندوقت ی بار زنگ میزدم ب مامانم التماس میگردم توورو خدا ی مدت بچم پیشت باشه من خرجشو میدم برای خوردوخوراکشم خودم برا خونه خرید میکنم زندگیم داره نابود میشه خودم دارم نابود میشم اونم قبول میکرد تا میرفتم سرکار خوب ی هفته نمیشد میگف بیا ببربچتو من حوصله بچه داری ندارم خداشاهده من برای مامانمم خرید میکردم برای تشکر ک بچم پیششه ولی خب...اخرسرواقعا کم اوردم رابطه من ودخترم اصلا مادردختری نبود دوتارفیق صمیمی بودیم بیش از حدوابسته بودیم ولی دست روزگار راه نیومد من تیکه ای از وجودم رو از خودم جدا کردم انگار خودم زنده زنده قلبم رو از سینم کشیدم بیرون و بردم گذاشتم پیشش پدرش..من الان سه ساله ندیدمش فقط یه بار همون سه سال پیش باهاش حرف زدم دیگ نمیزارن باهم درارتباط باشیم بعضی وقت خانولده پدرش ازش فیلم و عکس استوری میکنن من باپیج فیک نگاه میکنم شات میگیریم گریه میکنم نگاه دخترم توتموم عکساش غم دازه بااینکه چیزی براش مطمعنم کم نمیزارن من از اون روز تاالان روزی نیس ک بهش فکرنکنم گریه نکنم غصه نخورم توسن ۲۶/۲۷سالکی تموم موهام سفیدشده واخرم همه بهم میگن مادر نبودی وگرنه ول نمیکردی زن نبودی وگرنه زندگی میکردی بگذررییم من هرشب دارم خواب دخترم میبینم و همیشه هم خوشحاله ولی چند شب پیش خواب دیدم خونه مامانم هستیم وخاله هام هستن بد دیدم بچه تب کرده بی حاله همش دراز کشیده و پتو روشه من توخواب میدونستم دارم خواب میسنم برای همین فقط بوسش میکردم محکم بغلش میکردم بد دیدم ی مار سبز خیلی بزرگ توخونه هس انگار فقط من میدیدم همش میومد سمتم اروم و بد غیب میشد بد مار نمیدونم بچش بود یا خودش بود یهو خیلی کوچیک شد نشونه این خواب چی میتونه باشه؟زیونم لال میترسم اتفاقی افتادع باشه قلبم درد میکنه از استرس بخداا حیونم بچش خارتوچشمش برع جونش درمیره انقد ب امثال من سرکوفت نزنید ما همینجوریم داریم از غصه وبغض خفه میشم
ما همانند شیشه بودیم:اگر پاکمان میکردند میدرخشیدیم اما آنها شکستند ماهم بریدیم پس گله ای نیست....
نگران نباش جای فرزندت خوبه حداقل نیازهای اولیه اش تامین میشه البته دلتنگی تو هم طبیعی است ولی متاسفانه تو قربانی حوادثی شدی که خارج از اراده توست پس توکل کن و به زندگی خودت ادامه بده شاید در آینده شرایط به نفع تو بشه...انشالله...
مرد،it,s good to be important ..but it,s more important to be good....