اولین بار تاپیک میزارم نمیدونم دقیقا چجوی فقط کمکم کنید،۳روز پیش بهم خبر دادن زنداداشم ک منتظر بود تاکسی بشینه و برگرده خونش یه موتوری زده دکترا جواب کردنش و گفتن مرگ مغزی شده دیگ برنمیگرده و و الان نزدیک ۷ ماه باردار هست گفتن چون هنوز جوونه۲۱ساله هست قلبش خوب کار میکنه تا زمانی ک قلبش کار کنه نگه میدارن بچه به هفت ماهگی برسه بعد برش دارن تا درصد زنده بودنش بره بالا زنداداشم دختر عمم هست زمانی نو نوجوان بودیم خیلی باهم خوب بودیم سر یه قضیه ای ک نمیدونم اخر راست بود یا من خودم فکر میکنم خودش برا من حرف دراورده بود ولی میگفت من فقط شنیدم و گفتم حس کردم میحخواد منو دختر بدی جلوه بده من کاری ندارم ولی سر اون قضیه ۴ساله قهریم
الان ۲ساله ازدواج کردن با داداشم من خیلی مخالف بودم دوس نداشتم بره اینو بگیره ب خاطر همین امسال عید ک اومدن خونمون ازش پذیرایی نکردم ولی بعدش ک من رفتم اون این کارو نکرد میدونم اشتباه کردم ولی ازش خوشم نمیاد ولی دوست نداشتم اینجوری هم بشه رفتم بیمارستان دیدمش قلبم درد گرفت حتی نمیتونه بچشو ببینه ،ما هیچ وقت تو این ۲سال هرجا رفتیم نبردیمش فقط داداشمونو بردیم ولی خب داداش ما خیلی با ما اوکی بود میدونست من از زنش خوشم منو خیلی دوس داره اونو نمیورد داداشم ماشینشو میداد بره دانشگاه اما یه هفته پیش مامانم با دختره ک دعوا کرد ب داداشم گفت حق نداره ماشینشو بده بره دانشگاه ، رشتش چون داروسازی بود باز بود الان میرفت امتحان بده و داداشم من زن زلیل نیست بیشتر با مامانم اوکیه حرف مامانمو گوش میده از بچگی همین بود ولی همین الانشم ما ۳شب بیداریم مامانم همش گریه میکنه میگ تقصیر منه اینجوری شده