حالم اصلا خوب نیست همش کارم شده گریه چون میدونم بعد از این باید چهار پنج سال دیگ صبر کنم یا خواستگار خوب پیدا شع،
از ی طرف از اون مردک عوضی متنفرم چشم تو چشم شم
لابد با خودش میگه زن فلانی رو دستمالی کردم ، چرا اون روز نزدم تو دهنش
فک کردم میخواد منو بگیره لعنت بهم ایقدر خام بودم ، کاش بابای معتاد منم ی کم بهم محبت کرده بود که خام اون اشغال نشم