33🦦
نمیدونستم با چه کاری خودمو سرگرم کنم حتی موبایلم نداشتم... سارا و نفس پا شدن سارا طرفم گفت : ما میریم وسط پیش عروس نمیای؟ / نگاه سپهر کردم که حرف زدن با دوستش رو قطع کرد و نگاه ما کرد و سرشو تکون داد به معنی اینکه چیکار داری
سارا دوباره گفت : بهار همرامون بیاد پیش عروس اون وسط؟ / نه لازم نکرده همینجا میشینه/ سارا نگاه تاسف باری بهش کرد و از کنارمون رفت...
سپهر دوباره با دوستش مشغول حرف شد نگاه سارا کردم شومیز سفید پوشیده بود با دامن کرمی حسابی بهش میومد
داشتم دیوونه میشدم
پشتم خشک شد از بس نشستم رو صندلی..
دستمو گذاشته بودم زیر سرم و نگاه مردم شاد و خوشحال میکردم که در حال شادی بودن..
خدای من، من چرا آدم شادی نیستم.. چرا اینقدر بدبختم!
دوست سپهر بالاخره رفت سپهرم پا شد و کنار میزمون واستاده بود که یه دختره اومد طرفش : وای سپهر سلااام/ سلااام وروجک این ورا / نا سلامتی عروسی دوستمه هااا، چرا واستادی بیا بریم پیش بچها / دست سپهر رو گرفت و برد
سپهر بدون توجه به من رفت...
انگار نه انگار من اینجا نشستم..
اشک هی تو چشام جمع میشد سعی میکردم بزنمشون کنار...
چند دقیقه بعد دیدم یه مرد کت و شلوار پوش بسیار خوشتیپ که البته به گرد پای سپهر نمیرسید اومد رو صندلی کنارم نشست خودمو عقب کشیدم که گفت : اوه نترس جوجه نمیخوام بخورمت که/ از اینکه سپهر ببینه یا بیاد ترسیدم!