محمد... امروز میخام خاطره اولین سلام را اینجا جاودانه کنم 🪽🖤🫠
هنوزم اون روزِ درمانگاهِ شهرمون از ذهنم پاک نشده.
همون روزی که از راهرو وارد شدی و زمان برای چند ثانیه ایستاد.
بین اون همه آدم، فقط تو بودی و فقط چشمهای مشکیِ تو.
انگار تمام وجودت پشت همون نگاه پنهان شده بود.
زل زده بودیم به هم...
بیهیچ حرفی.
فقط نگاه.
فقط سکوت.
و من برای اولین بار فهمیدم بعضی آدمها قبل از اینکه حرف بزنند، با چشمهایشان دل آدم را میلرزانند.
وقتی آمدی جلو و من برای اولین بار سلامت کردم،
همان لحظه بود که عاشق بودنِ خودم و تو را درک کردم.
نمیدانم چه بود،
اما چیزی بین نگاههای ما رد و بدل شد؛
یک انرژیِ عجیب،
یک حسِ ناشناخته،
انگار دنیا برای چند ثانیه فقط مال ما بود.
من عشق را با تو باور کردم.
با همان نگاه کوتاه،
با همان سلام ساده، من سالها قبل اون سلام عاشقت بودم موقعیت پیش نیومده بود صدای قشنگت رو بشنوم
اون انرژی بهم ثابت کرد عشقی ک سالها قایمش کردم یه طرفه نبوده و دو طرفه بوده
اون اولین سلام عمرم ب تو بود 💔و خاص ترین سلام
قربونِ نگاهت برم محمد...
قربونِ اون چشمهایی که یه روز همهی آرامش دنیا رو بهم میداد.
چرا دیگه اون چشمها رو ندارم؟
چرا دیگه اون نگاهِ میخکوبکننده سهم من نیست؟
چرا کسی که با یک نگاهش قلبم رو لرزوند، حالا اینقدر ازم دور شده؟
گاهی فکر میکنم اگر دوباره از همون راهرو وارد بشی،
باز هم فقط چشمهای مشکیت رو میبینم
و باز هم دلم همونجا جا میمونه...