دوساله ازدواج كردم ،روز به روز از انتخابم پشيمون ميشم ،همسرم وقتي امد خاستگاريم گفت مهندسه ،داره شركت تاسيس ميكنه و اينكه خونه مال خودشه،منم با اينكه قرار بود با مادرش زندگي كنه قبول كردم ...زماني كه عقد بوديم من متوجه شدم كه فقط فوق ديپلم داره .خونه وراثتي بود و اينكه بجز ٢٥ميليون پس انداز هيچي نداشت ...خيلي ناراحت شدم ميخواستم بهم بزنم ولي پدرم ميگفت احساسي تصميم نگير ،مادرش مجبورمون كرد عروسي بگيريم و اينجور شد كه حتي پسندازشو براي راضي كردن مادرش خرج كرد،...خانوادش هم انقدر فهم شعور دارن هروز ميان يعني سر بزنن ،خستم شده...از خودش كه حتي يه شغل درست نداره و هميشه بي پوله ..از خانوادش كه هميشه حق به جانبن ...از همشون متنفرم كه با زندگيم بازي كردن ...پدرم تازه فهميده با زندگيم بازي كرده ولي چه فايده داره ...وقتي از بي پولي مجبور شدم از دانشگاه دربيام ...كاشكي ازدواج نميكردم