منتظر بودیم سربازیش تموم بشه تا بیاد خواستگاریم
تو اون دوران تو پیج اینستاش دیدم با یه دختره عکس میزاره
به مادرم گفتم و اونم به پسره گفت ولی گردن نگرفت
مادرمم میگفت ازدواج کنه خوب میشه الان مجرده
از اونجا من دوباره ناراضی شدم و گفتم نمیخوامش
پدرمم راضی نبود چون نه خونه داشت نه ماشین و نه خانواده درست حسابی
مادرش ادم حسابی بود ولی فوت شده بود
خلاصه اومد خواستگاری و من همچنان ناراضی بودم ولی بله رو گفتم و بهش دلبستم همون موقع
تا یه ماه اول خوب بود
موهامو شونه میکرد بند کفشمو میبست بهم توجه میکرد خوش اخلاق بود
مادربزرگ پدریم یه روز اومد به مادرم گفت پسره چقدر سادس🙂 چون باهام خوب بود میگفت پسره سادس خدا لعنتش کنه یه هفته از حرفش نگذشته بود که روی واقعی شو نشونم