چه حیف که ندارمت...
نیستی و رنگ دلم از نبودنت پریده است
تو چنین مهتاب دل من بودی و من بی خبر از تو؟!
آه ... که درد نبودنت تیری است بر قلب و موجی ست بر چشم و سیلی ست از غم
گویی پرواز به سوی آسمان ها برایت دل انگیز تر از بودن کنارم بود...
افسوس از آن نگاه آخر از آن لبخند دلگرم کننده و از آن چشمان هم رنگ تو با دریا
بعد از آن تبسم آخر و سپرده شدنت به مشتی از خاک،قلب من نیز در میان خروار خروار خاک دفن شد
اشک نریختم بی صدا شکستم کسی حال مرا نفهمید و گمان همه بر سنگدلی من بود
ولی به راستی چه دریایی از خون در دلم بود!
دل! دیگر دلی برای من نمانده تمام آن را غبار اندوه فرا گرفته است
نه ذوقی نه حسی و نه اشتیاقی به زندگی
اگر بودی روز تورا روز مولایمان علی را با یک بوسه گرم بر دستان پینه بسته ات تبریک می گفتم و تمام غصه های سال ها دوری ات را با یک آغوش گرم برطرف می کردم.
حال که نیستی سهم من از دنیا بوسه زدن بر سنگ قبرت است و هر شب در تاریکی اتاق با خیال خود تو را در آغوش کشیدن است
پدر......
امشب دقیقا شبیه که من ۵ سال پیش نمیدونستم فرداش دیگه کنارم نیستی عمیقا دلم گرفته، از ته ته وجودم همهی ذرات تنم بودنت، آغوشت و لبخندت میخوان کاش منم با خودت میبردی من فقط ۱۲ سالم بود بابا جانم:)