شاید اینبار بیشتر از همیشه دلم میخواد برام پست بزارید یه حرفی بزنید:))از همین اول بابت متن طولانی که نوشتم از همتون عذر میخوام:)
اون روز مامانم خونه نبود من تو اتاقم بودم در هم بسته بود آهنگ گذاشته بودم برا خودم قر میدادم ( به گو.ه خوری افتادم😒) بابام با مدعی ترین حالت ممکن آمده تو اتاق میگه کی به تو گفته آهنگ گوش بدی ؟؟؟..... اصلا تو چرا باید آهنگ گوش بدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه من به تو نگفتم بیا خونه تمیز کن و جارو بکش؟؟؟؟؟؟؟ اینا رو با داد میگفت بعدشم گفت از این به بعد در اتاقم ببندی درو بر میدارم و گوشیم ازت میگیرم فقد زمان امتحان حق داری استفاده کنی!!!!!
بعد من ۱۷ سالمه تا الان یبارم نزاشتن من برم بیرون کلا به معنای واقعی من زندانیم 😐😐هر وقتم گفتم فلان تایم با فلان دوستام میخوام برم فلان جا خیلی جدی بهم خندیدن و مسخرم کردن که از کی این تصمیما رو برا خودت میگیری ؟؟؟؟ تا زمانی که اینجا هستی اختیارت با ما هست بعد از ازدواج هم اختیار و کنترلت دست همون مرده......
هر وقت هم خواستن برن بیرون بخدا بزور بهم میگن باید بای هرچی ما گفتیم باید بگی چشم !!! بهت گفتیم برو بمیر هم باید بری بمیری.
موقعی که خودشون هم میرن بیرون در رو روم قفل میکنن خم سالن هم در خیلی هم با کلید قفل میکنن هم قفل کتابی میزنن هم قفل مخفی میکنن کلید هم ازم گرفتن......
مامانم همش میگه نرو تو اتاق میخوای گوشی دست بگیری هر کاری کنی بیا اینجا بشین جلو چشم ما باشی ببینیم داری چیکار میکنی
حتی نصف شب ها مامانم میاد تو اتاقم میاد چک کنه ببینه من چیکار میکنم بعد از عمد آروم میاد که بیدارم باشی متوجه نمیشی خودشو میزنه به غربت گری نصف شب هم فوحش میده و نفرین میکنه
یه روز عصر بود تقریباً طبق معمول حالم بد بود شوک عصبی وحشتناکی اومده بود سراغم اینقدر حالم بد بود و هیچ کس رو نداشتم شاید فکر کنید دیوونه شده بودم ولی از شدت تنهایی بود دلم میخواست فثد صدای یه نفرو بشنوم مهم نبود که فقد میخواستم صدای یکیو بشنوم همینطوری الکی شماره هارو میگرفتنم و هیچ حرفی نمیزدم:)))
بچه ها بقیش هم الان میزارم