سلا من هفده سالمه و نامزدم بیست سالشه با هم اختلافای خیلی شدید و بزرگی داریم حتی طرز فکرامون با همدیگه فرق میکنه من کامل دنبال درس و مستقل بودن و اینجور حرفامو فقط یه سرباز ساد ست و کلا تو این دو سالی که ازدواج کردیم بحث دروغ و حتی خشونت داش می زد منو خیانت کرد بهم تو دوران نامزدیم هنوز این کارا رو باهم میکنه من سکوت کردم این سری آخری که با هم بحثمون شد داشت می رفت پیش دوستاش من نذاشتم بره چون اونا یه مدت سیگاریش کرده بودن به شدت از سیگار من متنفرم بعدش که اومد از اونجا داشتم می رفتم که نمیذاشتم بره دیگه بس کردیم یه کبوتر دستش بود اون روز فاز کف دربازو گرفته بود برا من بعد که من رفتم ازش کبوتر رو بگیرم و این بگم بیا برم داخل خونه کبوترو پرتم که اول بهم زد زیر پام بعد منم زدم زیر شپزی که زد زیر گوشم زدم زیر گوشش زد زیر گوشم و اینا بعد می گفت من با تو شوخی کردم در صورتی که کاملا جدی بود با پشت انجا واستاده بود م گفت بیا برو من میرم کبوتر رو پرتم کرد کبوتر مرد رفتیم خونهسرمو زد به زمین موهامو کشید بعد گرفت بازوم با دندوناش سوراخ کرد با تمام کارایی که کرد من گریه می کردم دوازده کیلو آب یخ توی دبه بود ریخت روم ریخت روم و من اون شب داشتم می مردم تماس گرفتم مامانم اومد دنبالم و اینا اومد منو ببر خونه اومد منو ببر خونه منو برد خونه و این نید مامانم میخواد بیاد فرار کرد گوشیمو حتی ازم گرفته بود بعدش الان که من میخوام جدا شم و اینا من دیگه هیچ حسی واقعا بهش ندارم چون وقتی که بهش بردیدم گفتم من میرم هیچ تلاشی برام نکرده ا از ینکه یه هفته ست و اینا هیچ تلاشی برام نکرده پیام آخر ش این بود خداحافظا ابجی گلم بعد بهم م گفت هرچی دوست داره بهم بگو تو از دلت در بیاد و گفت خداحافظ و رفت و حتی جالب اینجاست که وقتی که اون مقصر بود منو مقصر می کردبهم می گفت روانی خانوادم چون بهم میگفتن بابام اعتیاد شدید داره به موادصنعتیی وهر یا ماه یه بار بیاد خونه یا نه اصلا نمیدونم کجاست یه منو تو دادگاه میبینه میاد خونه میام اینجا برای درخواست راه رفتن میاد خونه منو میاره بعد که میره با طرف میشینه گپ میزنه خوشو بش میکنه بله خوب ک میره حرفاش میزنه بهم میگ جداشی سرتو میبرم و قانون گفته بچتو بکشی اعدام نمیشی و راست راست راه میرم زندان برم مهم نیست این همه رفتم دوسال براتو هم برم میدونم ابروم نمیره من نمیدونم چیکار کنم واقعا همچین کاری میکنه هیچ حسی دیگ ندارم به شوهرم و ازش متنفرم برگردم بهش میمیرم ظلمه فرار کنم برم جای دور میترسم نمیدوم چ غلطی بکنم