بابا ببین از دوریت بار دگر تب داشتم
حال بدی درخانه ات دیروز و دیشب داشتم
درهر اتاقی در به در دنبال تو می گشتم و
با چشم گریانیفقط نام تو بر لب داشتم
از اینکه در هر گوشه ای می دیدم از تو یک نشان
اما نمیدیدم تورا روحی معذب داشتم
دیدم پریشان حالی خود را به چشم آینه
من که به قبل از آمدن موی مرتب داشتم
پنداشتم میبینمت میگفتم از حال خودم
بابا برایت یک نفس آن قدر مطلب داشتم
عکس تو بر دیوار تا دیدم دلم لرزید و
بعد این شد که حالم بد شدو
تا صبح من تب داشتم🥀