محمد ،عزیزِ دل غمدیده ام
اگر روزی این چند خط را خواندی، خواهش میکنم فقط یکبار خودت را جای من بگذار.
تصور کن تمام آیندهات را با اسم یک نفر ساخته باشی؛ برای آمدنش دعا کرده باشی، برای ماندنش جنگیده باشی، به بودنش ایمان آورده باشی... و یک روز چشم باز کنی و ببینی همهی آن آینده، فقط یک خاطره شده است.
بعد از رفتنت، زندگی ادامه پیدا کرد؛ اما من دیگر آن آدم قبل نبودم. هر موفقیتی که به دست آوردم، هر لبخندی که زدم، هر روزی که وانمود کردم حالم خوب است... تهِ دلم فقط یک جای خالی بود که هیچچیز نتوانست پُرش کند.
نمیدانم هیچوقت دلت برای دختری که بیقید و شرط دوستت داشت تنگ شد یا نه. دختری که شاید تنها آرزویش این بود که یک روز، کنار تو خانهای از آرامش بسازد.
من از رفتنت ناراحت نشدم...
از این ناراحت شدم که کسی که تمام قلبم را به او سپرده بودم، رفت؛ انگار هیچوقت آن همه عشق، آن همه انتظار و آن همه رؤیا وجود نداشته است.
اگر روزی از کنار اسم من گذشتی، فقط یادت باشد...
یک نفر بود که تو را با تمام قلبش دوست داشت، اما سهمش از آن دوست داشتن، دلتنگیِ بیپایان شد.