از سیزده سالگی شروع شد خیلی گریه میکردم شرایط خانوادگی مون خوب نبود بابام خیلی گاو بود
مامانمم سرکار میرفت من هر لحظه ای که کسی خونمون نبود گریه میکردم از همون موقع هم سردرد های شدیدم شروع شد
پانزده سالگی که میخاستم برم دهم تجربی قبول نشدم کرونا هم بود اونموقع
اونموقع بدتر شد سه ماه تعطیلی من همش داشتم فک میکردم چیکار کنم و چرا نخوندم که قبول شم
و از همون موقع هم بود که ارتباطم با دوستام قطع شد
هنرستان با هیشکی ارتباط نگرفتم
سه سال تنها بودم تو هنرستان
هیچ چیز جذابی نداشتم که بقیه جذبم بشن یا باهام دوست بمونن
مرده و زنده ی دوستام برام مهم نیست
نسبت به حیواناتم همین حس رو دارم
تنهایی رو دوست دارم اما چرا بقیه هیچ سعیی نمیکنن رابطشونو باهام نگه دارن؟ یا عمیق ترش کنن؟
اهمیت و حمایت و توجهی در کار نبود اما مامانم بهم محبت میکرد
غم و خشم و هیجان و استرس رو حس میکنم فقط خوشحالی و شادی رو دیگه حس نمیکنم
تا حالا عاشق نشدم و همچنین تجربه ای نداشتم
برام آزار دهنده نیست ولی خوب میشد اگه یه دوست میداشتم که منم براش مهم میبودم