((((((اااقااااا هستم )))))))معشوق انچنان که تو باشی دیده روزگار. عاشق چو من هنوز به دنیا نیامدست.(این شعر را نوشتم به دلتنگی . ندیدم یک رفیق یک رنگی )((((غافل دادیم دل ز دستت مرا یاد و تو را خاطرفراموش)))
یه جایی از زندگی میرسه که دیگه ناراحت نمیشی، فقط سرد میشی.نه چون بی احساس شدی، نه..فقط خسته میشی از این که هی توضیح بدی چی آزارت داده، چی دلتو شکسته، چی باعث شده از درون جمع بشی.از یه جایی به بعد، آدم فقط ساکت میشه؛و این سکوت، از هر حرفی تلخ تره..🌌