در ادامه بحث دیشب
از ۸ صبح منو بلند کرده پاشو بریم براشون صبحانه نهار درست کن
خونه رو جمع کن
وقتی هم بهش میگم نمیام
خودش تنهایی میره تا ۱ ۲ شب میمونه اونجا
بهش میگم خب دو تا خواهر داری اونا بیان ی روز
یا بزار اینا برن پیش عمشون
میگه نه
میگم اخه تو چیکاره اینایی؟ باباشونی؟
والا من ندیدم هیچ عمویی انقد وابسته بچه های برادرش باشه
اون یکی برادرش در خونه خودشون رو قفل میکنه، نمیزاره اینا برن اونجا
اون وقت منه بدبخت باید صبح تا شب بمونم خونه مادرشوهر که تو ۷۰ سالگی رفته گردش، نهار شام نوه هاشو بپزم
هفته قبل ۶ روز رفته بود
دو هفته قبل اون سه روز رفته بود
جالب اینه زنگ میزنه دستور میده
فقط بلده به ما دستور بده
موقع گردش و خوردن و خوش گذرانی، جونش واسه دختر و نوه دخترش میشه
موقع بدبختی و گرفتاری یاد شوهر من میافته
نمیدونم چیکارش کردن که این همه وابسته شده