2777
2789
عنوان

یه حکایت جالب

49 بازدید | 0 پست

در حکایتی عربی آوردهاند خروسی بود که هنگام اذان صبح بانگ بر میآورد و وقت نماز را به صاحبش هشدار میداد. صاحب از خدا بی خبر خروس که آدم بی نمازی بوده به خروس هشدار میدهد از این به بعد نمیخواهم صبحها اذان تو را بشنوم که اگر جز این باشد سرت را خواهم برید. خروس هم دید پای مرگ و زندگی وسط است و هرچه باشد جان شیرین است، پس از ترس جانش بانگ اذان گاهی را کنار گذاشت و سکوت اختیار کرد.


مدتی بعد صاحب خروس به خروس گفت از فردا می خواهم از تو صدای قد قد بشنوم نه قوقولی قوقو و اگر جز این شود بی شک سرت را میبرم. قدقد کردن برای خروس کار راحتی نبود ولی به هر حال پای جان شیرینش در میان بود پس به هر زحمت و ذلتی بود قدقد کرد. بعد از مدتی دوباره صاحبش سراغش رفت و گفت میخواهم از فردا هر صبح برایم تخم کنی که اگر جز این باشد بی شک سرت را میبرم. خروس که حالا به بن بست رسیده بود با خودش گفت:

کاش همان اول تسلیم نشده بودم، آن وقت به عزت اذان گفتن کشته میشدم نه به خفت تخم نکردن.


این جریان کمی آشناست نه؟؟


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز