سلام
من در پست های قبلی، شرایط زندگیم رو گفتم
مادرشوهرم با پدر شوهرم رفتن شهرستان برای ی بهانه الکی
هر هفته دوتایی میرن میگردن
من امروز بعد یک هفته رفته بودم خونه بابام
مادرشوهرم زنگ زد دستور داد که برید پیش بچه ها، شب بخوابید اونجا
شوهر منم که مثل همیشه گوش به فرمان هست، رفتیم اونجا تا ۲ شب
برادر شوهر کوچیکم طبقه بالای اونا میشینن، بابای خود بچه ها هم خونه بود خوابیده بودم
منم به شوهرم گفتم پاشو بریم خونه خودمون دیگه، اینا خوابیدن دیگه
قرار نیست شب رو از خونه زندگیمون زابراه بشیم که
خلاصه با هزار تا اخم و تخم اومدیم خونه
الآنم رفته اتاق تنهایی خوابیده لج کرده که چرا نزاشتی بخوابم اونجا
اصلا نمیدونم مشکلش چیه؟ هر روز ما از عصر تا شب خونه اوناییم تا ۱۲ ۱ شب
الآنم میگه شب رو بخوابیم اونجا
مگه میشه همچین آدم وابسته ای