دیشب دخترخالمو بردم سوپری
از پسر سوپریه خوشم میومد
ساعت دوازده شب رفتیم خوراکی بخریم
متاسفانه به محض ورود مون دخترخالم به طرز فجیعی خندش گرفت
اولش اون میخندید و من میخاستم ساکتش کنم
آخرش اون ساکت شده بود من مثل اسب میخندیدم
شرفم رفت
من چند سال همش با جدیت رفتار میکردم و حتی لبخند هم نمی زدم دیشب کلا ریده شد توش رفت
ولی خوشبختانه پسره انقد آقا بود بیچاره هیچی هم نگفت هیچ حرف مزخرفی نزد تیکه هم ننداخت اونم خندش گرفته بود