پارت25🦦 💕
ازش خجالت میکشیدم
و با یا د آوری اینکه ما چند سال دیگه از هم جدا میشیم و نمیخواستم بهش وابسته شم خودمو یهو از بغلش کشیدم کنار که با تعجب نگام میکرد
با تموم نفرت گفتم : این بغل واسه من نیست میترا بفهمه بد میشه برات /
بعد پتو رو کشیدم رو سرم و گوشع ترین جای تخت خوابیدم
فردا صبح با تکون خوردن تخت چشامو باز کردم سپهر گفت : بخواب هنوز زوده / کجا میری / سرکار دیگه / یه لیوان آب برام بیار تشنمه/ با نگاه چپ چپش تازه هوشیار شدم و یاد موقعیتمون افتادم
رومو برگردوندم و دوباره بخوابم چند دقیقه بعد دیدم گفت : بیا آب برات گذاشتم رو میز/ ممنونی گفتم و اونم رفت
پا شدم لیوان آب رو خوردم و دوباره خوابیدم
ساعتای 9 بود از خواب پاشدم و رفتم دست صورتمو شستم و با همون موها و لباسای ژولیده تو آشپزخونه نشستم و داشتم صبحونه میخوردم که سارا اومد و با خنده گفت شما هر صبح با این قیافه جلوی داداشم ظاهر میشین؟ هردو خندیدیم
و باهم صبحونه خوردیم
سارا : بعد صبحونه بریم بیرون؟ / دلش خوش بوداا
سرمو انداختم پایین که سارا دوباره گفت : بهار؟ / سپهر هر روز درو قفل میکنه، نمیتونیم بریم/
دیدم که سارا چهرش از تعجب باز موند
سریع خودشو جمع کرد و دیگه چیزی نگفت
بعد صبحونه ظرفا رو شستم و برای ناهار برنج خیس گذاشتم
بعدش رفتم طرف در و دسته رو بالا پایین کردم که یهو دیدم باز شد عجب!!! امروز درو قفل نکرده بود
درو بستم و رفتم پیش سارا و گفتم : در بازههه / واقعا؟ میخواستم زنگش بزنم خوب شد گفتی / لبخندی زدم که گفت بپوش بریم