پارت 23
بعد شام با کمک سارا ظرفا رو شستیم
بعدشم سارا فیلم گذاشت و فیلم میدیدم
من کنار سپهر رو مبل نشسته بودم و پوفیلا میخوردم و فیلم میدیدیم
تازه متوجه لباسام شدم یه تیشرت زرد که روش عکس باب اسفنجی بود
پوشیده بودم با شلوارک بنفش که روش عکس خرس های کوچولو رنگ بنفش بود
یه لحظه از سر و وضعم خجالت کشیدم
آخه چجوری یادم رفت لباسام رو عوض کنم تو فکرای خودم غرق بودم که دیدم سارا صدام میزنه سریع گفتم جانم
سارا : میگم میای بازی/ چه بازی / نمیدونم تشخیص اشیاء خوبه؟ / تا حالا بازی نکردم ولی خب بازی کنیم ببینم چجوریه / باشه ببین مثلا تو چشماتو میبندی ما وسیله میاریم جلوت تو باید تشخیص بدی چیه / آها باشه / خب شروع کنیم اول چشمای منو بیا ببند /
من رفتم با یه شال چشمای سارا رو بستم با سپهر کمی مشورت کردیم و سپس قرار شد جلوش لوبیا بزاریم ببینیم میفهمه یا نه
تو یه ظرف لوبیا آوردم
سارا تو دستش چند تا رو برداشت و فشار داد و گفت : این چیه سنگه؟ /منو سپهر خندیدیم که گفت : بد جنسا/ سارا دوباره گفت : خوردنی ان؟ / سپهر : آره / نخود که نیست گرد نیستن. لوبیان؟ / من : آره آفریننننن/ چشمای سارا رو باز کردیم و حالا قرار شد من چشمامو ببندم منتظر بودم یه چیزی بیارن تشخیص بدم
بعد چند دقیقه