چندروزه یکی از همسایه های مامانم بعد از سیزده سال که بچه دار نشدن، از بهزیستی یه بچه دوماهه اووردن، خونه مامانبزرگم بودم و بحث سر این خونواده که کم و بیش فامیلامون میشناسن بود، دختر داییم برگشت گفت بالاخره هرچیم باشه آدم ته دلش قرص نیست که بچه یکی دیگه رو بزرگ کنه، انگار گذاشته بودنم تو منگنه و داشتم فشارم میدادن تو اون مدت، نمیدونن اخه که اسپرم شوهر منم وضع خوبی نداره، کلی داشتن به حال اون زن و شوهر غصه میخوردن، خیلی دلم گرفت اما خب توکل کردیم به خدا و حتما درست ترین اتفاق برامون میفته
شوهرم خوابه منم سحری خوردم، اذانم گفتن ولی خوابم نمیبره