خودمو تحمیل نکردم
خودش منو دچار تردید کرد همش بهم توجه میکرد میگفت از برنامه های آینده اش تا منو میدید ذوق میکرد سرصحبت باز میکرد میگفت دلم میخواد یه ازدواج خوب کتم و بچه دار بشم منو از خانه دخترخاله میرسوند خونه امون میگفت توخیلی باهوشی تونستی مدرک ارشد از فلان دانشگاه بگیری میگفت حتما تا پایان سال خانه جدیدی میخره و...
چرا باید این حرفازو به من میزد
اون اومد احساس منو بیدار کرد