سلام من پسرم ، ۱۶ سالمههه ، یه دختره رو دوست دارم فامیلا فامیلامونه و خلاصه آشناست . اون ۱۳.۵ سالشه و خلاصه شاید باورتون نشه ولی ۸ ساله همو دوست داریم و عاشق همیم ، به خاطر هم کلی تغییر کردیم ، توی خانواده وایسادیم برای انتخابمون ، رفیقای بدمونو خط زدیم ، بعد بارها جدایی بهتر از قبل برگشتیم و هیچ موقع نسبت به هم سرد نشدیم بلکه روز به روز عاشق ترم میشیم.. راستش اون خیلی ترس داره برای نرسیدن و میگه همه چی به قسمته ، شاید نرسیم..) ولی من واقعا تمام تلاشمو دارم میکنم ، از هر جانبی. چه درس ، چه موارد دیگه.
واقعا خیلی ذهنمو درگیر کرده ، خدا همیشه پشتمون بوده بعد فوت مادرش و جدایی ۷ ماهه بخاطر خانواده و .. باز برگشتیم و خلاصه از اولش برای هم بودیم . دوتامون عشقمون پاکه ، نه من پسر بلانسبت چشم حرومیم ، نه اون دختره بلانسبت خودش خرابیه ، خلاصه دوتامون سرسنگین و متعهد . خانواده اونم یکی از خواهراش بهم گفته بود تو شرایطت رو اوکی کن راضی کردن خانواده با من ، منم مادرم گفت هرموقع سنش رسید پشتتم ، خداهم کلی پشتمون بوده ، دوتامونم خیلی خیلی بهم حس داریم و واقعا میتونم بگم جونمو برای هم میدیم ، تو این همه سال کلی تغییر کردیم برای هم و از خیلی چیزا گذشتیم .
نظرتون چیه راجب رسیدن؟ اصلا خودمم قانع بشم و ترسم بره ، اونو چیکارش کنم؟ خاهر بزرگش ۳۰.۳۳ سالشه تقریبا بش گفته همه چی به قسمته ، اگه قسمت باشه بعد هزارسالم برا هم میشین ، اگرم نباشه هرکی میره سر خونه زندگی خودش . اونم این همش شده تیکه کلامش ..
دیگه ذوقی برای حرف زدن از اینده نداره ، حتی حرف هم میزنم نظری هم نمیده. با اینکه خیلی خیلی براش اهمیت دارم و واقعا سرم خیلی حساسه . ولی دیگه مثل قدیم نه ذوقی برای اینده داره نه حتی بحثی راجبش میکنه . از بحثایی که به آینده خطم میشن رد میشه ..
لطفا راهنماییم کنین .
من سالهاست از بچگی کلی گریه کردم . کلی اشک ریختم . کلی دوره های مختلف افسردگی و .. رو طی کردم . کلی با خدا حرف زدم . اصلا خودم ب کنار اونو چطوری اوکی کنم...!