قضاوت و توهین ممنوع.
اگه میخوای توهین کنی یا حرف بی ربط بزنی وارد تاپیک نشو و نظر نده.ما حالمون بده میایم تو این سایت شاید خوب شدیم پس کسی نیاد حرف مسخره بزنه و بدتر کنه.
خواهرم ۱۹سالشه
از سن دوازده سالگی دنبال پسرا بود و دوست پسر داشت.تا اینکه تو سن پانزده سالگی توسط دوست پسر ۱۸ سالش به یه مَرده ۴۰ ساله متاهل معرفی شد.با اون دوست شد و هر هفته سه بار به بهانه اینکه میره پیش دوستای دخترش با اون میرفت بیرون.طرف موتور داشت هر سری هم وقتی خواهرم میومد خونه ساق پاش بخاطره موتور سوخته بود.یه روز رفتن بیرون تصادف کردن اما خوشبختانه یا بدبختانه چیزی نشد که ما بفهمیم تصادف کرده. یه صبح که خواب بود مامانم دید پاش سوخته،سریع فهمید که لابد بخاطره موتوره چون از اولش هم بهش شک کرده بود و یکی از آشنایان اومده بود گفته بود دخترتو سوار موتور یه مرد دیدم ولی مامانم میگفت حتما اشتباه دیده.
دوسال با همون بود تا که شد هیفده سالش.رفته بود بیرون گوشیشو نبرده بود،یه پیام اومد براش منم خواسته ناخواسته دیدم و فهمیدم که بهش تجاوز کرده.یارو خواهرمو تهدید کرده که اگه خواهرم تن به خواسته هاش نده بلایی سر بابام میاره چون هر سری که بابام از سرکار میومده اون میدیدتش.با همه چیز تهدیدش کرده اینم مجبور شد هرچی که طرف گفت رو انجام بده.به مامانم گفتم مامانم حالش بد شد و غش کرد.بابامم فهمید.منو به زور فرستادن برم تو کوچه دنبالش بگردم،به سختی سه چهار کوچه اونور تر پیداش کردم وقتی فهمید ما همه چیرو فهمیدیم میخواست فرار کنه اما جلوشو گرفتم اومد خونه.بابام و مامانم با هرچی گیرشون اومد زدنش از خونه پرتش کردن بیرون اما اون نرفت.جایی رو نداشت بره.بابام از ته دل نفرینش کرد ساعتای سه نصفه شب بلند شدم دیدم خواهرم نیست. دیدم آشپزخونس داره قرص میخوره.میخواست خودکشی کنه.کاری کردم قرصارو بالا بیاره و آورد اما خب قرصا کار خودشون رو کردن.غش کرد. بردیمش بیمارستان معدشو شستشو دادن و بعد از یه مدت خوب شد.
این قضیه فراموش نشد اما دیگه هیچکدوم تو خونه راجع بهش صحبت نکردیم.تا اینکه یه روز گوشیه آبجیم زنگ خورد.اون یکی خواهرم برداشت اما صحبت نکردو فقط گوش داد.زن اون مَرده بود و گفت که آدرس خونمون رو داره میاد آبرومونو تو کوچه محل میبره و کلی چیزای دیگه که حوصله گفتنشو ندارم.
از طرف شکایت نکردیم چون اگه پامون به دادگا پاسگاه باز میشد ممکن بود همه بفهمن.مامان بابام بخاطره ترس از آبرو هیچکار نکردن.
خواهرم بازم به خودش نیومد بازم هر سری یه غلطای دیگه میکرد.و الان هم با یه پسر دیگه دوسته.
مامانم تازگیا همش بحث اون روز رو باز میکنه، حالم خرابه خوب نیستم از خواهرم بدم میاد.از اون روز و سال دیگه از خواهرم چندشم میشه.نمیدونم چیکار کنم واقعا موندم حالم از این خونه بهم میخوره چون اون توشه واقعا نمیدونم چیکار کنم.
لطفاً بدتر نکنید.حرف بی ربط نزنید و توهین نکنید.