2777
2789
عنوان

شوهرم بده

813 بازدید | 66 پست

شوهرم خیلی خشکه اخلاقش از ۱۸ سالگیش دوست بودیم و کلا همینجوری بود نه میرقصه نه مسخره بازی میکنه نه حوصله داره برام وقت بزاره اصلا چیزای دونفره نداریم یا پایه نیست نصف شب بزنیم بیرون یهو بریم یه جا همش هم میگه از سرکار اومدم خستم یا اعصابش خورده چون پول نداره همش میگه دیگه بریدم با این همه قسط بدهی خسته شدم الان ۲۲ سالشه انگار کودکی درونش نیست تنها شوخیش با من اینه میپره روم قلقلک میده گازم میگیره که متنفرم انگار با یه پیر مرد ازدواج کردم

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

بنده خدا پسر ۲۲ ساله باید اوایل زندگی فقط کار کنه که بتونه بعدا یه نفس راحت بکشه...ماهم ۲۱ و ۲۲ سالمون بود ازدواج کردیم کلی فشار رومون بود جفتمون کار میکردیم طبیعیه به نظرم...تازه اونموقع به اندازه الان گرونی نبود

حق بده بی پولی مادر همه مریضی ها و استرس و بی اعصابی ست بی پولی داغون میکنه زندگی رو

الان عروسیمونه یک ماه بیکار بوده همه قسط ها مونده هزار تومان جیبش نیست پول نداره خونه رهن کنه حتا سرویس چوب بخره

حق داره بنده خدا داری میگی ۲۲ سالشه و هر روز سر کاره و قسط داره

همسن و سالاش هنوز از جیب پدر دارن خوشگذرونی میکنن

انشالله قسطاش تموم بشه حال دلش بهتر میشه

به تعداد انسانهای روی کره زمین،تفاوت فکر و نگرش وجود دارد،آنکه نگرشش باتو متفاوت است دشمنت نیست..انسان دیگریست.

بهش گفتید دوست دارید یکم ببیشتر هیجانی تر برخورد کنه؟

اگر بتوانم در زمینه روانشناسی بالینی کمک کنم، لطفا پیام بگذارید. @Clin_Psych_afaghi در ایتا، روبیکا، بله ، به صورت تصویری یا تماس تلفنی درخدمت هستم.

چقدر نامردی بیچاره این همه داره کار میکنه خسته کوفته انتظار داری باهات چیکارکنه.تواین اوضاع در سن ۲۲سالگی معلونه پیر میشه خودت از صب تاشب خابی انرژیت ۱۰۰بعد بااون مقایسه میکنی

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز