از وقتی که از آن زندگیِ مسموم فاصله گرفتم میگذرد. ۲۶ ماه که در خانه پدری، میانِ دردهای جدید و تنهاییِ گاهوبیگاه، ایستادهام.
خیلیها شاید فکر کنند «بازگشت» یک راه است، اما برای من، راه برگشتی وجود ندارد. وقتی آدم در خانهای زندگی کند که در آن حرمت معنایی ندارد، وقتی احترام ذرهذره زیر پای بیاعتمادیها له میشوداعتمادی که بابی رحمانه ترین شکل کشته شد و وقتی شأن انسانیاش هر روز با کلامی تند یا نگاهی بیاعتماد زیر سوال میرود، دیگر آن آدمِ سابق نیست که بخواهد برگردد.
میگویند اینجا هم سخت است؛ بله، سخت است. اما این سختی، برخلاف آن یکی، جانم را نمیدرد. میگویند اینجا هم سخت است؛ بله، سخت است. اما. اینجا سختیِ زندگی است، نه سختیِ تحملِ توهین، تهمت،. اینجا سختیِ از پسِ نیازها برآمدن است، نه سختیِ زنده ماندن زیر بارِ بیاعتمادی و تحقیر.
من از آن زندگیِ «امنِ ظاهری» که در آن هر روز ذرهذره مرده بودم، ازاون فضای مسموم فرار کردم و حالا، با تمام زخمهای باز و تمام خستگیهای این ۲۶ ماه، با تمام وجودم میگویم: من هرگز به آن جهنمِ آرام، باز نخواهم گشت.