تو نه تنها در یادم
که در بند بند جانم حک شدهای
جانِ دلم؛ گویی از رگِ هستیِ من عبور کردهای و جای خالیات، خلئی است که هیچ کائنات با آن پر نمیشود. ای کاش تقدیر، در همان لحظه ک در کنارم بودی ، از حرکت میایستاد؛ چرا که ماندن در پرتگاهِ چشمهایت، برای من از تمامِ جهانها امنتر بود. اگر بودی، من تا فرجامِ این سفر، تنها به یک مقصد میدویدم: حضورِ تو.حال که دلتنگ توام،در کنار دیگری خوشی ..