مجرد بودم با اینکه شش صبح میرفتم سرکار گاهی تا ساعت ده شب تو شرکت میموندم ولی باز آخر هفته ها مینشینم کلی کتاب میخوندم هم بیرون میرفتم تند تند رنگ موهامو عوض میکردم
متاهل شدم تنبل شدم یه روز کتاب زبانمو باز میکنم فرداش تا پنج غروب میخوابم شام شوهرمو میدم باز لش میکنم بیرونم نمیرم آرایشگاهم فقط اصلاح میرم حوصلم نمیگیره دیگه ساعت ها بشینم تو آرایشگاه