سه تا داداش از ظهر باهم بودیم توی هیئت
شب هم رفتیم شام غریبان جایی که خودمون و خانوادمون رو میشناختن
من کمترین هستم در بینشون از لحاظ تحصیلات و شهرت
اخرشب خونه مادرم جمع بودیم آنچنان دعوا و مشاجره ای بین دوتا داداشم درگرفت که هر کی حاضر بود اشک ریخت از ترس و استرس
خدایی چی تو چشای مردمه که اینجوری میزنن به دیگران
من تا امشب اعتقادی به این مطلب نداشتم ولی امشب باورش کردم