2777
2789
با شور و شوق می رسم و طرد می شومموجم به هر طرف که بیایم زیادی ام...#فاضل_نظری 🌱

معتقدم مرد موجودی دوست داشتنی است

کافیست یک مرد عاشق در زندگی ات

میان روزمرگی ها حواسش به زنانگی هایت باشد

آغوشش میان کلافگی های شب هایت باشد

من میگویم خوب است که در دنیایمان مردها را داریم

کافیست مردی هر روز از سر عشق

بوسه بکارد روی تن تو

آنگاه تو هم ایمان می آوری

که مرد عجیب دوست داشتنی است

کافیست مردی را داشته باشی که

آرامش را میان آغوش تو جستجو کند

من هنوزم معتقدم برای مردی از این جنس،

باید پر از شوق زندگی بود

باید رنگ عشق پاشید به در و دیوار خانه این مرد

کنار این مرد باید آرام بود

تا لذت ببرد از آرامشی که به دنیایت هدیه کرده

باید این مرد را خواست

و برایش اعتراف کنی که امنیت شانه هایش مایه دلگرمی است

.

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

مواظب همدیگه باشیم نگیم مجازیه ...........

برنج سرد را می توان خورد،

چای سرد را می توان نوشید اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد...

مهم نیست کف پاتو شستی یا نه؟!

حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر ،

اما این مهمه :

که وقتی از زندگی کسی رد می شی ؛

رد پای قشنگی از خودت به جا بگذار .

همیشه میشه تموم کرد ،

فقط بعضی اوقات دیگه نمیشه دوباره شروع کرد...

پس

مواظب همدیگه باشیم !

.

معتقدم مرد موجودی دوست داشتنی استکافیست یک مرد عاشق در زندگی اتمیان روزمرگی ها حواسش به زنانگی هایت ...

تاریخ شاهدی ست مسلم که هیچ مرد

در کار عشق قدر زلیخا جگر نداشت!



کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد...

تاریخ شاهدی ست مسلم که هیچ مرددر کار عشق قدر زلیخا جگر نداشت!

ناز کن نقاشیم بد نیست،نازت میکشم
مثل یک آهو که نه مانند بازت میکشم

تار موهای تو کوک و ضرب قلبم کوک تر
با اجازه لحظه ای دستی به سازت میکشم

سر لبهای تو عالم را به زانو میکشد
باجسارت یک سرک هم من به رازت میکشم

قبله گاه کافران چشمان رنگین تو است
این جماعت را به صف وقت نمازت میکشم

نازداری نازنین نازت بنازم ناز کن
ناز کن من یک هنرمندم که نازت میکشم

.

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند

هر دو از احساس نفرت پر شدند

دل به چشمان کسی وابسته بود

عقل از این بچه بازی خسته بود

حرف عقل با عقل بود اما چه سود

پیش دل حقانیت مطرح نبود

دل به فکر چشم مشکی فام بود

عقل آگاه از خیال خام بود

عقل با او منطقی رفتار کرد

هر چه دل اصرار عقل انکار کرد

کش مکش مابینشان شد بیشتر

اختلافی بیشتر از پیشتر

عاقبت عقل از سر عاشق پرید

بعد از آن چشمان مشکی را ندید

تا به خود آمد بیابانگرد بود

خنده بر لب از غم این درد بود

در من چیزی کم بود و در این زندگانی همه چیز کج بود میان ما و زندگانی یک چیزی گنگ ماند ما دیر آمدیم یا زود هر چه بود به موقع نیامدیم. گذشت و بهتر که می گذرد ............

تو را آنگونه می خواهم که شاهی سرزمینش راشبیه مومنی دل کنده از دنیاکه دینش را ...

من پر از وسوسه ی چشم تو هستم! تو چطور؟
من از احساس غزلخیز تو مستم! تو چطور؟
تویی آرامش من, شاخه گل طنازم
من سبو از سر شوق تو شکستم! تو چطور؟
فصل پاییز, مه مهر, و زیبایی تو
عهد با قلب پر از مهر تو بستم! تو چطور؟
عرصه ی عشق توو ضعف حریفی که منم
باز در جنگ دل و عقل نرستم! تو چطور؟
آمدی بزم مرا ساز ونوا بخشیدی
منکه از مجلس اغیار گسستم! تو چطور؟
کوچه ی غمزده با آمدنت شد چو بهشت

در دل کوچه بیاد تو نشستم! تو چطور؟
آنقدر سنگ به پای من غمدیده زدند
ولی از کوی تو یک لحظه نجستم! تو چطور؟
بیوفایی نکنی, عشق تو حرمت دارد
من از این عهد که بستم نگسستم! تو چطور؟

.

برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داریکجا یادآوری از من؟ که از من بهتری داری

شمسِ من باش و به اشعارم از این لحظه بتاب


کـــه بگیــــرم لقب ِ مولــــوی ِ ثانـــی را


چه غریب است و عجیب است که با هم داری،


چهـــرهی مشهدی و لهجــــهی تهرانــــی را!


تو بخوان شعر! بخوان شعر! دوچندان بکند،


خواندنت لذّتِ شبهای غــزلخوانــــی را

.

ناز کن نقاشیم بد نیست،نازت میکشممثل یک آهو که نه مانند بازت میکشمتار موهای تو کوک و ضرب قلبم کوک ترب ...

بلدم شعر ببافم، بلدم ناز کنم

بلدی گیس ببافی؟ بلدی باز کنی؟!


تو که استاد سخن نام گرفتی امروز

بلدی عشق خودت را به من ابراز کنی


کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد...

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند هر دو از احساس نفرت پر شدند دل به چشمان کسی وابسته بود عقل از این بچه ...

دیوانه شدم در طلبت بس که به دیوان،

هی فا. ل زدم، ف. ال زدم، تا تو بیایی! کلمه ف ا ل مجاز نیست😳😳😳😳😳😳😳


"حافظ" خبری از تو ندارد که بگوید ،

میترسم از این بی خبری، ماه رهایی!


از من که دچارت شده ام یاد نکردی،

در وقت سفر با غزل تلخ جدایی!


با این همه تنهایی و رسوایی و دوری،

"شاعر" شده ام تا که بگویم که خدایی!


خال لب تو نقطه ی پرگار وجود است،

اصلا تو خودت دایره ی قسمت مایی

.

تو بی خود میکنی یک لحظه از جانم جدا باشی

تو مجبوری به این دیوانه باید مبتلا باشی

در من چیزی کم بود و در این زندگانی همه چیز کج بود میان ما و زندگانی یک چیزی گنگ ماند ما دیر آمدیم یا زود هر چه بود به موقع نیامدیم. گذشت و بهتر که می گذرد ............

بلدم شعر ببافم، بلدم ناز کنمبلدی گیس ببافی؟ بلدی باز کنی؟!تو که استاد سخن نام گرفتی امروزبلدی عشق خو ...

کاش......
حتی ، یک بار....
لابه لای غم دلتنگى,من....
" تو " گذر می کردی!!!!
و مرا می دیدی....
که چو رگبار بهار....
در پی ات می بارم !!!!!
گفته بودند که :
"از دل برود ، هر آنکه از دیده برفت"
"تو " که همچون نفسی....
" تو " که....
از دیده برفتی و نرفتی از یاد...
مبر از یاد مرا !!😢

.

شمسِ من باش و به اشعارم از این لحظه بتابکـــه بگیــــرم لقب ِ مولــــوی ِ ثانـــی راچه غریب است و عج ...

من هر چه مولانا شدم او شمس تبریزم نشد

ای شمس ناتبریزی ام هرگز فراموشم مکن

کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد...

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  1 روز پیش
توسط   setin98  |  2 روز پیش