بچهها تابستون قبل یرادر شوهرم یه خواسته ی بیخودی از همسرم داشت و توقع بیجا همسرم قبول نکرد و اینا با هم دیگه سر سنگین شدن ،ما تهرانیم و اونا شهرستان خلاصه ما اومدیم تهران و تو ابن مدت حتی زمان جنگ جاری حای یه زنگ یا پیام به من نداد ازم کوچیکتره و توقع داشتم یه چیزی بگه حداقل
عید رفتیم خونه مادرشوهرم جاریم همیشه میومد اونجا پیشمون چون طبقه پایین مادرشوهرمن ولی اصلا نیومد
من خیلی از رفتارش بدم اومده
الان برادرشوهر و شوهرم با هم دوست شدن ولی من واقعا دوست ندارم این جاری رو ببینم حالا یه مراسمی هست ...ادامه پست بعدی