میدونید همیشه واسم سوال بود چرا در جامعه ما انقدر خانوما محدودن
اخیرا با مامانم دعوام شده و خیلی دلم شکسته.
با مامانم و کلاً خانواده زیاد تفاهم ندارم و درک نمیشم
اما خب با غریبه ها کلاً اوکیم و خیلی پیش اومده مثلا توی نانوایی با یه حاج خانوم کلی صمیمی بشم و باهم صحبت کنیم.البته همیشه در گفت و گو هام با دیگران حد و مرزهارو رعایت میکنم.و حتی وقتایی هم که دلم گرفته مثلا از ساز و کار دنیا و فلسفه وجودی دنیا ایراد میگیرم و اینطوری نیستم که زندگیمو پیش دیگران فاش کنم،هرچند گاهی اوقات این مبهم حرف زدنم باعث شده دیگران چیزی از حرفام متوجه نشن..اما به هرحال جدیدا خیلی شجاعت اینو پیدا کردم که راحت و درست صحبت کنم.و یا خودم تنهایی میرم بیرون و بهم خوش میگذره.
یا دیگه منتظر نمیمونم دیگران تاییدم کنن
اما مامانم خیلی وابسته اس به دیگران
یعنی باور کنید اگه آب خوردن توی فرهنگ یه جایی غلط باشه مامان منم آب نمیخوره!! و کلا خیلی دیگرانو قضاوت میکنه.طرز فکر منفی ای داره و اسمشو میذاره واقع بینی.اصلا درکم نمیکنه و تا یه بار اظهار ناراحتی میکنم کلی حرف بارم میکنه واسه همینه با همه غریبه ها ارتباط میگیرم جز مامانم!!
و توی همین دعوای آخرم یهو برگشت بهم گفت بیحیا!!
و خیلی دلم شکست خیلی هی دارم فکر میکنم یعنی چی بیحیا؟! مگه چیکار کردم