مدتی ست ...
در ساده ترین لحظه ها
کم می آورم
میان تا کردن لباسها ...
پشت بخار یک فنجان چای ...
یا وقتی که خانه برای چند دقیقه ساکت می شود...
یکباره چیزی از جایی نامعلوم درونم فرو می ریزد و چشم هایم بی اجازه خیس می شوند ...
دیگر با اشک هایم دعوایی ندارم
میگذارم بیایند
بنشینند کنارم
هر چه سالها نگفته ام را به جای من بگویند.
شاید این گریه ها
نشانه ی شکستنم نباشند شاید آدم وقتی بیش از حد خودش را سرپا نگه میدارد.
بالاخره یک روز حق دارد کمی فرو بریزد.
من ضعیف نشده ام
فقط ...
از این همه محکم بودن خسته ام...🫠🫠