در روزگاری نه چندان دور
در سنی نه چندان زیاد
موفقیتی نه چندان کوچک کسب کردم
پر بودم از من
خالی از تو
به زبانم ، سپاسگزار
در قلبم اما دنیای دیگری حاکم بود
نجوایی درونم میگفت
"من چون سخت جنگیدم پیروز شدم "
من
وااااای بر من
در نتیجه آن غرور
امروز هرچه میکارم ثمر نمی دهد
تمام بذر های روزگارم لم یذرء شده
من از اول هم زارع هیچ بذری نبودم
این روزها ایوب نبی پرده از احوالم برداشت
ایوب همه چیز از دست داد و شاکی نشد
نوبت به آبرو رسید
رو به خدا کرد:
خدایا
هرچه کردی صبر کردم اما دیگر طاقتم نیست
ندا آمد:
ایوب صبرت هم از من بود
من همه توام و بی تو هیچ
رو برمگردان از من که بی تو دوامم نیست