بچه ها من پنج ماهه ازدواج کردم
اولش که داشتم با همسرم که به پسر داییم میشه ازدواج میکردم
یه حقیقتی که وقتی 14سالم بود به عقد ناموفق داشتم و دیگه دختر نبودم بهش گفتم اونم قبول کرد
بهم گفت به کسی نگو و این مورد براش قابل درک بود
ولی خیلی اتفاقی مامانش فهمید
دیگه حالا از اون روزه که مامانش هر فرصتی بیاد دستش ناراحتم میکنه تو به ما دروغ گفتی تو کلک زدی از این حرفا
برای همینم گفت باید مهریه ببخشی و طلاهایی که بهت دادم بدی منم قبول کردم ولی بهتر نشد که بدترم شد
همسرم به روم نمیاره
ولی مادر شوهرم دست برنمیداره
واین به تاثیر نخواهد بود روی همسرم
همش به فکر جدایی هستم
ولی پدر مادرمم فوت کردن
داداشم مشکلی نداره با برگشتنم
ولی من خیلی میترسم از جدایی
ولی اینجا هم اون آرامشه رو ندارم