خودش نذاشت بهم برسیم
چقدر دعوا چقدر اشوب
و اون عشق اتشین رو سعی در سرد کردنش داشت
و من به احترام نه ماه تو شکمش بودم و غذاهایی که بهم داد از این عشق دوری کردم
امروز با اب و تاب اومد از خواب بیدارم کرد و خبر ازدواجش رو بهم داد
باخودم گفتم خیرخواهم بود و نذاشت
ولی چرا اینطوری کرد با من
من یه تیکه از قلبم شکسته بود ولی میزد از انروز دیگه نمیزنه اون تیکه